کوچولوهای ما و لمس یک زندگی واقعی

کوچولوهای ناز مامان اومدم که یه بار دیگه بگم که چقدر دوستون دارم...چقدر عاشقتونم
میدونم که این حس من و بابایی رو درک میکنید.پارمیس گلم،وقتی که دستای ناز و کوچولوت رو بلند میکنی تا بغلت کنم یا وقتی که با خنده های مامانی اینقدر قشنگ و بامزه میخندی و انگار دنیا رو به من و بابایی میبخشی، تازه میفهمیم زندکی یعنی چی. پرهام جون رو که دیگه نگوووو... وقتی که با دستای کوچیکت ازسر و کولمون بالا میری و صورتتو محکم به صورتم میچسبونی و میخوای من رو بخوری و اینجوری محبتت رو نشون میدی، همون موقع بوسه بارونت میکنم و دلم میخواد تو وجود هر دوتون غرق بشم...یاد لحظه هایی می افتم که توی وجودم بودید و کنار قلبم و مایه آرامشم.دلم تنگ میشه و دلم میخواد تا اخر عمر توی وجودم ، توی جونم نگهتون دارم و حستون کنم.معصومیت شما وصف شدنی نیست مثل شیرینی خنده هاتون که تمومی نداره و انشالله هیچ وقت تموم نشه...





کوچولوهای ما و لمس یک زندگی واقعی 


